... بعد فقط من بودم و خدا. سه تا از اين عينك ته استكاني ها هم بودند. خدا گفت چقدر خوش تيپ شدي من هم به عادت عمه ام گفتم چشات خوشگل مي بينه. بعد ديدم خدا يك جوري چشماش دارد خمار مي شود. گفتم ببين خدا جون من زن دارم. بعد ديدم لاي لبهاش هم كمي باز شده انگار دهانش بايد باز باشد كه حرارت اضافي در برود. مثل ليلا حاتمي. گفتم نكن خدا جون. معصيت داره. بعد ديدم نفسش دارد صدا دار مي شود. گفتم خدا رو خوش نمي آد. بسه! راستي خدا جون نكنه مرد باشي؟!
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر