انا لله و ...


من سوخ نیستم


من گاوِشم.

از روزگار رفته حکایت(شکایت؟!)


آن قدیمها پدر که از سر کار برمی گشت باید می خوابید. مادر می گفت خسته است از اداره آمده و ما سه تا توی آن خانه فسقلی تنگ هم می لولیدیم و دم نمی آوردیم که پدر وقتی بیدار می شود چای اش را بخورد، بداخلاق نباشد. نه مثل امروز که آدم همانطور وظیفه دارد کار بکند که خرها قبل از تشکیل انجمن حمایت از حیوانات وظیفه داشتند بار ببرند. نه اینکه یک جور بگویند پدر رفته سر کار انگار پدر اصولا شخصیتی سر کاری است. یا اینکه پدر از بابت سر کار رفتن و خانه نبودن و مشاهده انواع زحمات مادر انگار گناهکار و بدهکار است و وقتی می آید خانه بر عکس وظیفه دارد که جبران کند.


پدر زیاد نمی خوابید. وقت چای عصرانه هم اتفاقات اداره را تعریف می کرد.

پدر زود می آمد. قبل از پنج خانه بود. چای بعد از شام را خودش دم می کرد. به کوچکترها هم چای نمی داد آن موقع. روزنامه اش را که می خواند درس هم ازمان می پرسید.

مادر سر چای از زنهای اداره می پرسید و پدر انگار در مورد جارختی حرف بزند هر چه آن روز شنیده و دیده بود را می گفت به مادر. بی کمی و کاست. مادر خیالش راحت می شد. آخر پدر قدش بلند بود. موهای پر پشت خوش حالتی داشت. صدایش هم گرمی خاصی داشت. آن قدری که در را که باز می کرد سلام را که می گفت گل از گل مادر می شکفت. خواهر کوچیکه از ساعت چهار به این طرف دیگر کاری به ما نداشت. مادر را تماشا می کرد که چطور لباسش را عوض می کند و موهایش را شانه می کند و ماتیکش را می زند.

ما هر قدر هم که التماس می کردیم باز این مادر بود که در را روی پدر باز می کرد. بعد آبجی کوچیکه می پرید توی بغلش. ما توی خانه مان از این صحنه ها نداشتیم که پدر بیاید توی خانه و مادر سرش را بلند نکند و همانطور شلخته یک جواب سلام تخمی بدهد که یعنی سلام و زهر مار. یا اینکه خانه مثل قبر تاراج رفته سرد و تاریک و بی بو باشد و وقتی می رسی عزا بگیری که کاش ترافیک هیچ وقت تمام نمی شد.

بابا کتک نمی زد. صبح خیلی زود می رفت سر کار. چای را خودش صبحها درست می کرد. می گفت مادر خسته است دیرتر بیدار شود. مادر با سه تا دیوانه سر و کله می زد هر روز. غذامان همیشه به راه بود. دست پختش حرف نداشت. سالی یک بار لباس عید داشتیم. پدر هم کتاب می خرید برامان. خودش هم کتاب زیاد می خواند اگر ما می گذاشتیم. مادر هم می خواند ظهرها که ما را می خواباند. به زور می خواباندمان.

مادر جوشی بود. فحش و نفرین کم نمی داد. با پدر هم که دعوا می کرد فحشش می داد. خودش را و جد آبادش و کس و کارش را می کشید به تف و لعنت وقتی قاطی می کرد. پدر هم داد می زد اما فقط داد می زد. از گل بالاتر به مادر نگفت. فقط هوار می کشید که چه از جانش می خواهیم. ولی کم پیش می آمد دعوا. مادر کم کینه بود. نیم ساعت بعد آشتی می کرد. مثل حالایی ها نبود که انگار دنبال بهانه اند که قهر کنند وهفته ای هفت بار و و روی بیست و یک ساعت در قهر بمانندیا تهدید به طلاق و خودکشی و اینجور چیزها بکنند و اصلا احقاق حقوق زنان انگار وابسته به این است که آدم بگوید چرا نفهمیدی من این گلدان را جابه جا کردم و بعد بیست و چهار ساعت قهر کنند که تو اصلا توجهی به هیچ چیزی نداری و بعد هر قدر التماس و گه خوری کنی هم جواب ندهد و با یک لحن خفنی که آدم را به جنون می کشد بگویند که: "همین. واسه تو ساده اس. حال آدم رو می گیری بعد توقع داری جیک ثانیه آدم دوباره سر حال بشه واست." یعنی که نه عزیزم شما مردها آدمهای بی ملاحظه ای هستین و به ظرایف و لطائف روح زنان واقف نیستین که چطور دلشون می شکنه و دیگه هم مث روز اولش نمی شه.

بیشتر وقتها هم تقصیر مادر بود. ما بچه ها خسته اش می کردیم. زود خشمی خودش هم می چسبید تنگش. کج خیال هم بود کمی. بعد آتش می زد و زود هم فرو می نشست. فقط یک بار با پدر قهر کرد. سه چهار ساعتی توی خانه راه رفت و حرف نزد. پدر چند بار خواست نازش را بکشد اما مادر پس اش زد. پدر هم قاطی کرد و نصف ظرفهای خانه را شکست. مثل خرس زخم خورده توی خانه هوار می کشید و ظرفها را پرت می کرد توی در و دیوار. طاقت بی محلی مادر را نداشت. می گفت فحش بده. چاقو بزن اما قهر نکن. تازه مادر هیچ وقت بهش نگفت "برو دیگه دوستت ندارم. نمی خوام ببینمت." از این جور کثافت کاریهای امروزی. اگر می گفت که پدر در جا خانه را آتش می زد. اعتقاد داشت آدم یا یک چیزی را دوست دارد یا ندارد. اگر دارد هم به این سادگی نمی شود که نداشته باشد. دوست داشتن را خیلی حرمت می گذاشت.

من آنروز خیلی کوچک بودم. یک هفته شب ادراری گرفته بودم از ترسم. مادر از ترس داشت پس می افتاد. انقدر گریه کرد و قربان صدقه پدر رفت که صدایش گرفت. می ترسید پدر سکته کند.

پدر دل نازک بود. به ما که زور نگفت وقت بچگی. اما زورش کم نبود. فقط زور نمی گفت. قاطی ظرفها سه تارش را هم زده بود توی ستون و شکسته بود. دیگر هم دست به ساز نبرد بعدش. مادر ساز را نگه داشته بود اما کسی در موردش حرف نمی زد. دل پدر شکسته بود با سه تارش. کلا کم حرف شد بعد از آن. عادت داشت سر حال که می آمد دستی به ساز ببرد اما دیگر انگار هیچ وقت آن طور سرحال نیامد. آینه دق من شده بود لاشه اش. تمام زندگی ام یک سه تار شکسته سوهان روحم بود. پدر نوازنده قابلی نبود اما مادر خودش را نبخشید بعد از آن.

روزها آنوقتها بلندتر بود انگار. هر شبانه روزی سی چهل ساعت کش می آمد. کارهایی که مادر می کرد برایم از افسانه هم دورتر است امروز. سه تا آتش پاره را تر و خشک می کرد. غذامان را می داد. مدرسه مان را می پایید. لباسمان تمیز بود. خانه البته برق نمی زد. خودش هم زیاد مرتب نبود. تازه کتابش را هم می خواند و بعد هم که شروع کرد به درس خواندن و لیسانسش را هم گرفت. بابا هم می رفت اداره. حقوقش کم بود. اجاره می دادیم اما بعد خانه خریدیم. پدر دست خالی نمی آمد خانه. خرید خانه را مادر می کرد اما همیشه چیزهایی بود که خود پدر می خرید. همیشه هم چیزهای مهمی بود. چیزهایی که مادر با بی حواسی یادش می رفت، که مهم بودند و همیشه هم یک چیزهایی بودند که یادش رفته باشد، یا نوبرانه و دل نوازانه و حتی گاهی وقتها نان سنگک داغ که توی محل ما نبود و پدر معلوم نبود از کجا خریده. خیلی چیزهای ساده. کتاب، گل سر، فرفره، توپ پینگ پونگ. چیزهای احمقانه. همیشه برای هر مشکلی راه حل داشت. ذهنش مثل کامپیوتر بود. همه دوست اشنا مریدش بودند و مادر این را می فهمید و بهش می بالید.

پدر شام کم می خورد. اما سفره را پهن می کرد و خودش هم جمع می کرد. غذا را پدر گرم می کرد. چای هم می ریخت. روزهای تعطیل هم خودش می پخت. درسمان می داد. شعر برایمان می خواند. موهای خواهر کوچیکه را می بافت بعضی وقتها. بعد هم که می رفت توی اتاق کتاب را بخواند دیگر حتی مادر هم سراغش نمی رفت. چراغ مطالعه اش را روشن می کرد و چیز می نوشت. مادر کاری به نوشته های پدر نداشت اما برایش از قران مهمتر بودند. می دانست که تمام زندگی پدر همین دست نوشته هاییست که برای کسی نمی خواندشان.

مادر نابغه بود. نبوغش تنها در این نبود که همه چیز می دانست. در این بود که به چیزهایی که می دانست عمل می کرد. مثلا می دانست که روح پدر را از آن خودش کرده. می دانست که پدر با تمام رفیق بازی و انزوای گاه و بی گاهش مرد خانواده است. می دانست پدر مالیخولیا دارد. می دانست که باید هر از چندی دورش را خالی کند بگذارد برای خودش باشد و این کار را می کرد نه اینکه مثل زنهای امروزی آتش بگیرد که چرا شوهرش بدون او می تواند زنده بماند یا خوشحال باشد.

پدر هر از گاهی قاطی می کرد. از سردماغی می افتاد. سرد می شد. می رفت توی هپروت خودش. وقتی حافظ می خواند صدایش می لرزید. مادر این وقتها افسارش را شل می کرد می گذاشت برای خودش بچرخد. گاهی دست ما را می گرفت می برد خانه مادربزرگ دو سه روزی. می گفت پدر رفته سفر. ماموریت. هیچ وقت هم به پدر طعنه نمی زد که اگر دوستمان داشت دلش نمی خواست ما برویم. از این کارهایی که الان رسم است زنها بکنند. اینکه مثل این سریالهای مزخرف تی وی بنالند که: "تو که بدت نمی آد ما بریم تنها باشی." بعد زیر لب بگویند: "خاک بر سر من کنن" و بعد از این قیافه ها بگیرند که:" واحسرتا از این همه عشقی که به پای این مرد می ریزم و از خداشه که من برم خونه مادرم." از این روانی بازی های امروزی نداشت اصلا. پدر بعدش انگار دوباره متولد شده باشد. دوباره سر حال می شد و محبتش گل می کرد و پر می شد از زندگی. آن وقتهایی که پدر قاطی می کرد مادر بدجور به هم می ریخت اما چیزی نشان نمی داد. با زیرکی مدارا می کرد و بعد هم مزدش را می گرفت. هیچ وقت نگذاشت آنقدر همه چیز کش بیاید که در برود. می دانست که مردها را باید افسار زد اما می دانست که افسار را چقدر باید کشید. همه نبوغش هم در همین بود. زن حسودی بود. می دانست پدر عاشق پیشه است حتی می دانست پدر هیچ وقت آنطور که توی شعرها و کتابهایش می خواند و تعریف می کند عاشق مادر نبوده اما انقدر عاقل بود که بداند آدم بی وفایی نیست. با غریزه زنانه اش فهمیده بود که چطور باید طناب را شل و سفت بکند. پدر سر حال که می آمد خیلی پر حرارت و شوخ و شنگ می شد. انقدری که قند توی دل زنهای فامیل و همسایه آب می شد و مادر می دانست که صاحب این همه شور و حرارت اول و آخر خودش است. بزرگتر که شدم احساس می کردم که مادر در واقع داشت استثمارش می کرد. عین داستان هانسل و گرتل. پدر هم انقدر باهوش بود که این را بفهمد اما اعتراضی نداشت. آدم شلم شوربایی بود.

با تمام حافظ و شمس و تذکره الاولیا خواندن و سه تار زدنش، هیچ چیزش سنتی نبود. مادر هم نبود. مدرن هم نبودیم. یک چیزی بودیم که مال خودمان بود. پدر سه تار می زد اما بیتلز را از شجریان بیشتر دوست داشت. عاشق مایکل جکسون بود. هم قوالی گوش می داد هم دیپ پارپل. امابه دنیس روزز می گفت جلف. تاج و قوامی را دوست داشت. آمریکای لاتینها را بیشتر و راحت تر از کلاسیکها می خواند. هنوز هم عاشق این فیلمهای رقص هی‌پاپ است. عاشق جنیفر لوپز است. چند سال پیش که صید قزل آلا در آمریکا را خریده بودم آمد بردش و تا یک هفته بعد از خواندنش کد می اورد و می خندید.

مادر هم عاشق جامعه شناسی و روان شناسی و مردم شناسی و این چیزها بود. حتی یک بار یک کتاب گیاه شناسی داشت می خواند که من مچ اش را گرفتم.

پدر مشروب نمی خورد اما اصرار داشت که ما خودمان شراب بیاندازیم به شرطی که توی مهمانی ها مشروب ندهیم به کسی. مادر گهگدار لبی تر می کرد اما مشکل پسند بود و بعد تا مدتی دیگر لب نمی زد.

سالها قبل بود. من هنوز در اوج شور جوانی بودم. پدر صدایم کرد و کتابش را بست و بغض در گلو گفت من و مادرت شما بچه ها را نابود کردیم با این وضع زندگی مان. من آنروزها سرم گرم کوه و کتاب و موزیک و دختر و همه چیزهای خوب دنیا بود و نمی فهمیدم چه می گوید. برایم توضیح نداد که کدام وضع زندگی را می گوید. من با تمام ادعایم جور دیگری از زندگی را نمی توانستم تصور بکنم که بخواهم آرزویش را داشته باشم. فقط نگاهش کردم. گفت شما بچه ها برای اینکه مثل حیوان زندگی کنید بار نیامده اید. من خندیدم و قول دادم که سعی نکنم مثل حیوان زندگی کنم. بعد اما زیر قولم زدم.

حالا بعد از سی و چند سال دلم می خواهد قبل از پنج خانه باشم. یک نفر با موهای شانه کرده و لباس مرتب و خوش بو در را رویم باز کند و لبخند بزند. بعد یک چرت نیم ساعت یک ساعته بزنم و برای چای بیدارم کنند. زیر اجاق روشن باشد. بچه ها بدانند پدر خسته است و بدانند این خستگی خیلی الکی الکی چیز مقدسی است. قهر کردن حادثه ای باشد که حاصلش لاشه ساز و شیشه خورده و شب ادراری باشد و عمری یک بار باشد و به یک "به تخمم" هر روزه تبدیل نشود. خیلی چیزها دلم می خواهد. شاید همه آن چیزی که در موردش نوشته ام.

مادرم زن مستقلی بود. پدر رئیس خانه بود. اما مادر از کسی دستور نمی گرفت. یادم هست یک بار پدر به مادر گفت که حاضر است بنشیند توی خانه و همه کارهای مادر را بکند و مادر برود سر کار. گفتم که هیچ چیزشان سنتی نبود. مادر تصمیم گرفت بماند خانه. اگر کار می کرد بیشتر از پدر پول در می آورد اما دوست نداشت کسی رئیسش باشد. مادر حرف مردم به تخمش هم نبود. گذاشته بود پدر در کمال آزادی برای خودش ببالد و زندگی کند. به شوخی می گفت پدرتان توی سن رشد است. پدر هم از آن طرف آنقدر رشده کرده بود که مثل کوه بود. هر زنی آرزو داشت بهش تکیه بدهد. خواهر کوچیکه اعتقاد دارد که مادر زن خوشبختی بوده. من معتقدم که نابغه بوده و آن یکیمان هم می گوید همه اش محض خاطر روشن بینی پدر بوده است.

اما هر چه بوده من که محبوب پدر بودم قول دادم به بقیه نگویم که پدر نگران چیست و سر این قولم ماندم.

حالا احساس خوشبختی می کنم. آبجی کوچیکه هم خوشبخت است. شوهرش نه کتاب می خواند و نه مالیخولیا دارد نه عاشق پیشه است نه کسی ممکن است تورش کند. آبجی کوچیکه در را با روی باز و عطر خوش رویش باز می کند اما طرف نمی فهمد. آبجی کوچیکه شانه اش را بالا می اندازد و به تخمش نیست. به من گوید سوخ خوشحالم که تو هم عاقبت به خیر شدی آخر. من هم می گویم خوشحالم که خوشحال است. اما وقتی خانه پدر مادرجمع می شویم همه مان خلق سگمان می زند بالا. من یاد آن روز پدر می افتم که برای هبوط ما می گریست.

آبجی کوچیکه می پرسد کجای کارمان اشتباه بوده و من به پدر قول داده ام که نگویم اشتباه از آنها بوده برای همین هم فقط می گویم ما مال یک کهکشان دیگریم.



بزرگه اما از همه مان باهوش تر بود. گفت ما بیش از حد به ظرایف حساسیم. برایمان یک سیاهه نوشته که معتقد است موجب رستگاری است. رویش هم نوشته دستورالعمل زندگی به روش زمینی ها.

من خیلی سال پیش پاره اش کردم و انداختم دور.


ناموس!

1- الان یعنی سپاه پاسداران بخش خصوصیه؟ یعنی ارگان مسلح و مدافع نظام جمهوری اسلامی بخش خصوصی محسوب می شه. یعنی نظام جمهوری اسلامی هم یک نهاد خصوصیه؟
پس¬فردا می بینی سهام وزارت نفت رو نظام مقدس جمهوری اسلامی(سهامی خاص) خریداری می کنه و به حول و قوه الهی خصوصی میشه می ره پی کارش همه مون راحت می شیم.
2- شیخ می داند کسی نمی فهمد چه می گوید. از روی نظرهایی که می نویسند دستگیرش می شود. اما تا می آید دهان ببندد برهان الدین تنقیه اش می کند. زنگ می زند که مکلفی. سوخ بن منشور معترض است به اجبار شیخ المشایخ که در طریقت رندان "باید" نبوده پیش از این، ز چه رو به بدعتی یا شیخ. برهان الدین اما معتقد است که "باید نداشتن" هم خودش یک جور "باید" است و "باید" شکستش. و از این فلسفیات که به عقل شما قد نمی دهد.
3- پسرخاله یکی از همین مریدان برهان الدین توی کمیته فیلطرینگ است. یک جایی شبیه همین. خلاصه که فیلترچی است. مغز متفکر است. نصف فیلطرشکنهایی که می بینید را خودش پیدا می کند و منتشر می کند. بعد از چند روز هم کشفشان می کند و می بندتشان. واسه این کارش هم پاداش می گیرد. توی کمیته یا هر چی که اسمش هست شایع شده که فلانی چشم عقاب دارد. سایت نامطلوب از زیر دستش در نمی رود. فیلطرشکن را روی هوا می زند. کلی وضعش خوب شده این چند وقته. ممکن است بشود رئیس معاونت راهبردی کمیته فیلطرینگ. روز قدس شیخمان خطابش می کند تا دیگر چرا آمدی نان خودت را آجر کنی. جوابش بغرنج¬ترین چیزی است که توی زندگی شنیده ام. "می گوید فیلطرچی هستم. بی¬¬ناموس که نیستم." قرار است توی تهیه منشور تعیین مصادیق جرائم اینترنتی هم مشاور باشد.
4- یکی از مریدان سوخ علیشاه که برای تلمذ علوم غیر انسانی ضاله مسافر ینگی دنیاست امروز زنگ زد که یکی از دانشجوهای لبنانی اینجا می خواست منو صدا کنه اما اسمم یادش رفته بود واسه همین از پشت سر داد زد احمدینجاد و من هنوز خودم رو نمی بخشم که چرا برگشتم!

نوسفراتو


"اليوم استعمال نوشابه و باتوم باي دخل کان، حرام و مرتکب در حکم محاربه با ..."

فقیه عالی قدر اندکی جابجا می شود. کتاب تاریخش را ورق می زند. می خواهد مطمئن شود فتوایش از نظر تاریخی چیزی کم از میرزای شیرازی نداشته باشد. باز خودش را جابجا می کند اما درد خرش را ول نمی کند. آقازاده ادعا کرده که نماینده های مجلس استعمال باتوم و شیشه نوشابه برایشان محرز شده. آقا باز هم روی صندلی اش جابجا میشود. خم و راست می شود. درد می دود توی پیشانی اش. از پایین می زند توی ستون فقرات تا بالا. بالشی می گذارد زیرش و دوباره متن فتوای میرزا را می خواند. یک جای کار می لنگد انگار. فتوا درست نمی شود. نامه آقازاده را می خواند. جوان بیچاره نمی داند که در فقه احراز یک امر معنایش با احرازی که هیات تقنینی می گویند توفیر دارد. باید مسجل بشود. باتوم را باید که طبقه بندی کرد. شیشه نوشابه هم از حیث نوع و شکل و جنس که به کنار تا کجایش هم باید تعیین بشود و این مهم کرده نیاید مگر به تجربه. حضرت آقا باز هم از این لمبر به آن لمبر می شود و یا الله می گوید و با خودش فکر می کند نکند نوعی بوده که امتحان نشده باشد. فتوا باید جامع و مانع باشد. قابل تعمیم باشد. اگر بناست که نوشابه ای مستثنا شود باید که از قلم نیفتد. آقازاده را صدا می کند. مهدی جان. بابا مطمئنی هیچکدام از قلم نیفتاده ( آن پایین چیزی تیر می کشد و گره به ابرویش می اندازد)
آقازاده جواب می دهد: مرتضی هستم آقا جان. مهدی سه سالگی توی صحن حضرت معصومه رفت زیر چرخ درشکه. یادتان رفته.
آقا آهی می کشد و تاب خوران روی نشیمنگاه، زیر لب می گوید: آی مهدی. مهدی جان.

هیچ آبی در لیوان هست؟

هیچ که نباشد چند خاصیت دارد:
1- معلوم می شود خیلی از کسانی که نگران سلامتشان بودیم هنوز زنده اند.
2- چند روز قبلش شکنجه ها طوری می شود که طرف توان نشستن با ظاهر عادی را داشته باشد.
3- دستور می دهندچند روزی توی صورتشان نزنند.
4- حمام و لباس تمیز و بعضی وقتها اصلاح در بعضی موارد گریم هم انجام می شود.
5- خروج از انفرادی
شیخ برهان الدین یاد داده که بخش خالی لیوان را نگاه نکنیم اما کاش بجایش نفرین و طلسم و وودوو و این جور چیزها یاد می داد. خیلی بیشتر به درد مبارزه بدون خشونت می خورند.
در مورد خالی لیوان نمی خواهم حرفی بزنم. حتی نمی خواهم بهش فکر بکنم. کیفرساخت را نخواندم ایم بار. شنیدم فقط یک آدم نیمه فلج که توان حرف زدن هم ندارد می خواسته با کمک ماکس وبر آقا را مورد مراوده قرار بدهد. خدا به همه توفیق بدهد.
همیشه دلم برای آنهایی می سوزد که توی دادگاء نیستند. کاش مومنی را هم آورده بودند. کاش سالم باشد.

دباشی

مصاحبه با حمید دباشی را از اینجا بخوانید. البته این متن خلاصه شده است تا حدودی.
حیف مشکل حرفهایش از اینجا ناشی می شود که ایران زندگی نمی کند. تصور کنید لوتر کینگ یا گاندی قرار بود فرسنگها دورتر در امنیت مطلق حرف از موازنه منفی و جنبش مدنی بدون خشونت بزنند.
البته شیخ مخالف نیست با کلیت حرفهایش اما بر خلاف حرفهای خودش به ماوراالطبیعه جریانات انسانی توجهی نمی کند. یعنی اینکه هر قدر هم حرفی منطقی باشد باید با احساسات بشر هم سازگاری داشته باشد تا مقبول شود.
یعنی مردم وقتی حرف شما را قبول می کنند که باید توی خیابان راه رفت و شعار مرگ بر فلان و بهمان نداد و اصلا شعار نداد که احساس کنند شما هم اندازه آنها یا لااقل تا حدودی اندازه آنها در معرض خطر مرگ، شکنجه و تجاوز هستید.
در کل اما ارزش خواندن دارد

نازک آرای تن ساقه گلی

سخنگوی قوه باء اعلام نمود که به کسانی که مورد تجاوز واقع شدند به میزان روزهای زندان نفقه تعلق می گیرد، ‌مقام مذکور که نخواست نامش فاش شود شایعه‌ مبنی بر اینکه نفقه زنان نصف مردان است را تکذیب کرد. وی همچنین در پاسخ یکی از خبرنگاران قارس نیوز که پرسیده بود که با توجه به اینکه وقوع تجاوز را قبلا شدیدا تکذیب کرده ایم، این نفقه به چه کسانی تعلق می گیرد، گفت:
طبق آیین نامه شماره 287 مصوب شورای تقویت قوه باء، "متجاوزن به" باید تمامی شرایط مندرج در بندهای هفتگانه را دارا باشد. شایان ذکر است که آیین نامه مذکور با همکاری وزیر بهداشت و وزیر رفاه دولت آینده که به خاطر شرایط خاص جسمانیشان از مسائل مربوط به هر دو جنس آگاهی دارند تنظیم شده است.
به گزارش سوخ‌نیوز آیین نامه مربوطه به شرح زیر است:
بسمه تعالی
ان الله جمیل و یحب الجمال
علی رغم تلاش فریب خوردگان و منافقین کوردل در تاریک نمایاندن زوایای رافت اسلامی و با عنایت به حدیث شریفه که چنانچه خلخال از پای زن یهودی خارج کنند جا دارد که مومن دق نموده فوت نمایند و در جهت استیفای حقوق "متجاوزن‌به" های احتمالی(کذاب)، در صورت استیفاد تمام مندرجات متذکر در ذیل، "متزانی علیه" مشمول برخوردای از نفقه به میزان مصوبه در جلسه ماضی هیات مراجع عالی قدر باء می باشد. مندرجات معروفه به شرح ذیل میباشست:
1- "متجاوزن به" باید همراه خود چهار شاهد عادل که صحنه تجاوز را دیده باشند بیاورد. چنانچه شاهدین زن باشند باید هشت شاهد تعبیه گردد.
2- استعمال هر گونه شی خارجی بی جان از جمله باتوم و بطری و قس علی هذا مصداق تجاوز نمی باشد و نفقه به آن تعلق نمی گیرد. همچنین، برهنه نمودن، ‌دستمالی، به اشتراک گذاشتن فانتزی های جنسی کارشناس با هنرجو و ...
3- چنانچه متجاوز از دخول به "متجاوزن به" متلذذ نگشته باشد و نیتش تنها تعزیر بوده باشد، نفقه منتفی بوده و متجاوزن به علاوه بر کفاره می بایست با تکرار ماوقع موجبات التذاذ کارشناس مربوطه را فراهم بیاورد.
4- صحنه تجاوز با حضور شاهدان عینی و دو طرف دعوی باید بازسازی شود و حق نشر و تکثیر فیلم مربوط به بازسازی صحنه جرم تنها متعلق به برادران خدوم قارس نیوز است.
5- اثبات انعقاد زنای به عنف بستگی به میزان دخول دارد و چنانچه از ختنهگاه متجاوز نگردد تجاوز صورت نگرفته و نه تنها نفقه ای تعلق نمی گیرد که روزه را هم باطل نمی کند. لازم به ذکر است که حد جدید ختنهگاه تا قبل از ماه مبارک رمضان اعلام خواهد شد. (مراتب باید به تایید هر چهار شاهد برسد.)
6- چنانچه "متجاوزن به" توسط چند کارشناس مجزا مورد رافت قرار گرفته باشد به علت زنای مکثره مصداق افساد فی الارض است و چنانچه زیر 18 سال باشد، اعدامش تا رسیدن به سن قانونی به تعویق خواهد افتاد.
7- میزان نفقه به ازای هر روز یک مشت گندم، جو، تخم شبدر، ارزن،‌ دانه مرغی،‌تخم شربتی یا هر یک از سایر غلاتی که قوت لایموت مردم را تشکیل می دهند،‌ است. مشت باید به گونه ای باشد که از لای انگشتان چیزی بیرون نریزد در عین حال که انگشت دست دیگر را هم نتوان توی آن فرو کرد( یعنی خالی نباشد). ضمنا هزینه درمان و دوخت و دوز و واکسن هپاتیت و رابر از نفقه مذکور کم خواهد شد.

واعد دولهم مستطیل من قوت
دبیر هیات تقویت قوه باء
سنبل طیب عرفانی
جمادی الاخر سنه 1434 هجری قمری

یقوقیل

یقوقیل شائولیان در دادگاء به اتهام کودطای مخ ملی محاکمه شد. اولش فکر کردم یکی از سران سازمان موثاد را گرفته اند. بعد وکیلش از قاضی خواسته که به علت صغر سن(متولد 69) از گناه متهم که حضور اتفاقی در میدان فاطمی و فرار از دست مامورین بوده گذشت کند. من مانده ام که اینها چرا انقدر دارند صداقت به خرج می دهند؟! نکند همه اش تله باشد.
توضیحات:
بنده قصد تمسخر اسم کسی را ندارم ، حتی دلم نمی خواست اسمش را به طور کامل و صحیح بنویسم که توی سرچ پیدا بشود اما دیدم هر تغییر که توی این اسم بدهم به طور کلی ناخوانا شده و از حیث اعتبار ساقط می شود. به جان برهان الدین قسم تا به حال هفده بار این اسم را نگاه کرده ام توی سایتهای مختلف تا مطمئن باشم درست دارم می بینم. مدام هم یادم می رود و مجبور شدم روی یک تکه کاغذ یادداشتش کنم که بعد از پست این مطلب کاغذ مربوطه را باید معدوم کنم. راستش طبق عادت رفتم سراغ خبرهای دادگا و چشمم که به این اسم افتاد داشت چارستون بدم لرزید. گفتم یکی از فک و فامیل عزازیل را گرفته اند و انگار راست است آن قول علامه مجلسی که هواداران دجال با شال سبز می آیند. بعد که شرح دادگا را خواندم البته مقداری دلم آرام شد.
همه اینها به کنار، یک آدمی را هم گرفته اند که معتاد به شیشه است و خدا را شکر کرده که در زندان فرصت ترک پیدا کرده. اعتراف کرده که رفته بوده کنار کیوسک بصیج! شیشه بکشد توی حال خودش بوده که دیده نصف کیوسک را سوزانده اند این بیچاره هم از فرصت استفاده کرده و نصفه دیگر را سوزانده. برای این کارش هم از تمام ملت ایران و مغام مئزم عذر خواشته.
یکی هم بود که جرمش این بود که از روی کنجکاوی کوکطل مولوفن ساخته رفته توی یک کوچه بن بست یواشکی انداخته که امتحان کند اما کوکطل عمل نکرده و او که داشته بر می گشته دیده یک عده ای دارند می دوند و یک عده ای هم یک چیزهای کلفتی گرفته اند دستشان و دنبال آنها هوار می کشند و این بیچاره هم از ترس اینکه زیر دست و پا نماند دویده و مجبور شده دو تا سنگ پرتاب کند به مامورها که هیچکدام هم نخورده و البته خوب از همه زمین و زمان هم به خاطر تقارن آزمایش علمی اش با شورشی ها عذر خواسته.
البته طرف از قرار معلوم دانشجوی هوافضاست و 8 تا اختراع ثبت شده دارد و جز برندگان خوارزمی هم هست.
امروز به علت کثرت مشغلت تنها به همین خبررسانی اکتفا می کنیم تا در روزهای آتی که شیخ از زاویه بیرون بیاید.

رستمالداموس

ما اين قول "ان الوقت كالاسپيقال"،‌يعني "به خدا سوگند كه نباشد زمان را مگر كه اسپيرال باشد" از حضرت برهان‌الدين نقل نموده بوديم در ايام ماضيه. اما من باب ادله براي اصحاب محاجه عرض شود كه در رستم التواريخ اوضاع احوال زمانه ما اينگونه پيش بيني شده كه در ذيل مي آيد. يعني كه اين رستم الحكما كه به علوم سريه و خفيه اشتغال داشته در سير عالم امكان به مشاهداتي دست يازيده كه يوحنا را به چارچنگول همانطور بمانانده. ملاحظات عاليه مستدعيست.
چون بيست و پنج سال از مدت سلطنت آن فخرالسلاطين گذشت... زاهدان ِ بي معرفت و خرصالحان بي كياست به تدريج در مزاج شريفش و طبع لطيفش رسوخ نمودند و وي را از جاده جهانباني و شاهراه خاقاني بيرون و در طريق معوج گمراهي وي را داخل و به افسانه هاي باطلبي حاصل او را مغرور و مفتون نمودند.... امور خر صالحي و زاهدي چنان بالا گرفت و امور عقليه و كارهاي موافق حكمت و تدبير در امور نيست و نابود گرديد.
ديباچه بعضي از مولفات جناب علامه العلمايي آخوند ملا محمد باقر شيخ الاسلام شهير به مجلسي را چون سلطان جمشيدنشان و اتباعش خواندند كه آن جنت آرامگاهي به دلايل و براهين ِ آيات قراني حكمهاي صريح نموده كه سلسله جليليه ملوك صفويه نسلا بعد نسل، بي شك به ظهور جناب قائم آل محمد خواهد رسيد، از اين احكام قوي دل شدند و تكيه بر اين قول نمودد و سررشته مملكت داري را از دست رها نمودند....
زمره خرصالحان،‌ به افسانه و افسون، رسوخ در مزاج آن خلاصه ايجاد عصر خود نمودند و او را از شاهراه قانون حكيمانه جهانداري بيرون كردند و به كريوه گمراهي كه مخالفت عقل و حكمت و مصلحت است او را داخل نمودند... اصفهان بلكه همه ايران مانند طويله و اصطبل بي مهترشد،‌ خلايق به شيريني در هم افتادند و هر كس به پهلواني و شب روي كه مي توانست از زن و دختر و پسر و مال هر كس محظوظ و ملتذذ بشود كوتاهي نمي كرد...
وزير اعظم عاشق زيبا پسري از خانواده بزرگان گرديد،‌ جاسوسي نزد او فرستاد و او را به وصال خود راضي نمود و در مكاني مرغوب از او وعده خواست و به لباس مبدل رندانه با يكنفر ملازم در آن مكان رفت. پيش از رفتن وي در آن مكان، رندان دردمند سينه چاك و سرهنگان متعصب بي باك از اين داستان آگاه و با خبر شده بودند، آمده بودند و همه به لباس رندي و اسباب شب روي با روهاي پوشيده در كمينگاه آرميده بودند.
چون وزير... داخل خانه يار مهربان و معشوق شيرين زبان گرديد و چند جام باده ناب از دست ساقي شيرين شمايل در كشيد... ناگاه رندان عيار... از كمين بيرون آمدند و از نهانخانه بيرون تاختند و آن خام طمع را به روي انداختند، و ... عمودهاي لحمي خود را سپر شحمي وي فرو كوفتند( بعني وزير را دسته جمعي...) و ريش و سبلت و ابرويش را تراشيدند و مقعدش را داغ كردند.... چون آن سلطان جمشيد نشان از اين داستان اطلاع يافت دلتنگ شد و چاره اي نمي توانست نمود، بنا بر مصلحت امر ِ خود التفاتي نفرمود و گذشت.

رستم التواريخ- رستم الحكما
حكايت مفصل است، ‌اينجا مجال تقرير كل ماوقع نيست البته. اين را محض خاطر ذوالبابين(دودره باز) كريمه حضرت نيكي مرتبت كه ميل مطلوبش به ادبيات باستان گرويده اخيرا، آورديم كه بهانه نكند اين منكرات، راو به اسباب مزاحمت، به بارگاه جاندارك زمانه دخترك سايه نشين خرگوش خواب شيرين گفتار ما نرود كه هر آنچه تاريخ ملوك را خواسته باشد اگر مرد است از شيخ طلب كند. بشمار.

مسئل‌تن‌: اما اميد! !Masalaton: and now Hope


اميد شمشير دو لب است. از سويي خداي تعالي را نااميدان، راندگانند و از سويي شيطان را اميد، مخدري است عظيم. راه رفتن روي لبه تيغ است. به گاه شيخي بايد بگويم اگر با پاي چوبين استدلاليان به محكمه برويم بايد بگويم كه اميدي نيست. اما اگر اين دل عاشق باشد كه بايد بگويم ته دلمان روشن است، هر چند كور سويي بيش نيست.
اميد را بايد ته دلتان بجوييد. بكشيد بيرون و آينه كنيد جلوي صورتتان. بايد ديد. اميد مسكن بي هوشي نيست. تيغ جراح است. اميد يعني عمل در نااميدي. "بي عملي در اميد" و حتي "عمل با اميد"، اينها هر دو نشئگي و خماري مخدر ابليس است.
پاسخ ندادن ‌به استفتايتان نه از سر بي عنايتي كه از سبب بي دانشي بوده است. شيخ شرم ندارد كه معترف است دانشش را حدي است و از شيخ برهان الدين هم متذكر شده كه زبان به آنچه نمي دانيد، نگشاييد. نمي دانم اين روشنفكران بي اميد كه مي گوييد كدامند. يعني نمي دانم كه اميد شما تا چه حد است و نااميدي ديگران تا چه اندازه. اگر اميدت باشد كه يكباره اين كاخ ستم فرو بريزد و جايش را بارگاه داد بگيرد و به طرفه العيني( عمر جواني تو) مملكت گل و بلبل بشود، بنده، خير، اميدي ندارم. يعني حتي باوري هم ندارم. "اميد" پيشكش، حتي آرزويش را هم ندارم.
براي همين است كه مي گويم بايد رفت. آينده براي تو نيست فرزند. اگر هنوز انقدر انساني كه از چيزي "مي‌ترسي". اگر انقدر چشم و گوشت باز شده كه "پول و رفاه" را دوست داري و اگر حقوقت با مسافركشي هم برابري نمي كند، هم پول نداري و هم چيزهاي ترسناك دور و برت زياد هست،‌ بايد بروي. براي اينكه فارغ از اينكه آن بالا چه كسي بنشيند، اين خاك، خاك سفله پرور است.
از بايزيد(به گمانم) پرسيدند در اين طريقت از همه بهتر چه بايد؟
گفت:دولت مادرزاد
گفتند: اگر نبود
گفت: چشم بينا
- اگر نبود
- گوش شنوا
-اگر نبود
- مرگ مفاجا!

مريدي از شيخ برهان الدين همين پرسيد. گفت:
- دولت مادر زاد
- اگر نبود؟
- عموي صاحب جاه
- اگر نبود؟
- دائي صاحب جاه
- اگر نبود؟
- مادرِ به خطا
- اگر نبود؟
- مرگ تدريجي!
اگر بن مايه مستحكمي نداري از باب ما ترك و پول و پله و روابط و اقوام دور مادري و پدري، يا بايد مادر به خطا باشي يا بايد مادر به خطا بشوي يا اينكه بروي دختر يك مادر به خطايي را بگيري.
اميد به نظرم براي حضرت عالي به مثابه سم است. تجارب شيخيمان را مي گوييم.
آن سال، سيد ممد كه اول بار آمد، ما در وضع الان شما بوديم. اميد آمده بود. درس داشت تمام مي شد. كار داشت شروع مي شد. دكترا گرفتن البته آن روزها زياد مرسوم نبود. همان ديپلم را كه گرفتيم "ام سوخ" سفره حضرت عباس پهن كرد به شكرانه. آن روزها رفتن هنوز اينطور تخم لق دهان هر كسي نبود. مع الاوصاف، چيزي نمانده بود كه رفتني بشويم كه يك مرتبه پنجره باز شد. لاي پنجره البت. نسيمي آمد و دلمان لرزيد.
جواني بود و رهايي. سفر زياد مي رفتيم. پاي "رفاه" و "سيري" بمگذار كه بي چيز بوديم. كوله و كفش پاره و تن ماهي. بعضي‌ها اسپرتكس كفش ملي پايشان بود نوك قله. همين شعرها كه حالا شما توي خيابان مي‌خوانيد(نيم) آن وقتها لاي دره ها و نوك تپه ها ساز مي كرديم. زياد بوديم. كم شديم. "خوب" هم كم نشديم. "بد" كم شديم. چند تايي خوب رفتند و يكي دو تا خيلي بد.
بگذريم، سفر زياد بود. كوه بود و كوير و صد حيف كه اين خاك عجب دامنگير است. پشت نيسان بع بع كنان از دهي به دهي ديگر. البرز كهن به كنار، زاگرس با آن دامنه هاي مضرس، هنوز هم از دور هم روحم را مي مكد. حكمتش را نمي‌دانم، چون شيراز طوري است كه از دور ديده اي زاگرس را گفتم. روزها زير آفتاب هوا و حنجره و توي سايه گهگاه تاري، گيتار، ستار يا فلوت و ني و سطل هم تمبك. شبها كنار آتش درس برهان‌الدين. روزگار خوبي بود.
روزنامه را كشف كرديم. شروع به خواندن سفره‌هامان كرديم. يادش به خير. روزنامه هاي رنگي،‌ لايشان سبزي‌هاي تازه. چه خوردني داشت سبزي هاي جامعه و توس و ...
گروهمان ديگر مخفي نبود. اعلان عضو گيري‌اش توي تابلو، كنار اعلان جلسه دفاعيه مان بود.
به همين سادگي. هواي تازه. دكترا مي خواهد چه كند آدمي كه آزاد است هر جا مي خواهد برود. هر جا مي‌خواهد بچرد. كه مي رود سر كار و حقوقش كفاف اجاره خانه اش را مي دهد؟ تازه هر از چندي هم كه دستي به قلم ببرد يك جايي توي كاغذ پاره‌اي چيزي چاپ بشود. مرگي ندارد كه. كنديم و مانديم. هواي تازه و خاك كهنه. سيد ممد هم آبي بود سر آتش كله داغ و جوانمان. قياس مع الفارق است. مي دانم. نهايت مقصود اين است كه اميد بود. روزني بود كه نوري داشت و آفت جانمان شد. همين.

بعد بزرگ شديم. يك باره. عشقها هم انگار ديگر بزرگ شد! توي چادر جا نمي شد ديگر. بايد خانه مي گرفتي برايش. عشق با تن ماهي هم سير نمي شد. عشق پا برهنه بي كفش پاشنه بلند؟! اين بود كه واقعيت ها جايش را پس گرفت از حقايق رنگي مجعول.
بعد رفتيم لاي منگنه. سبزي خوردن از سبد غذايمان كنار رفت. تربچه و شاهي و ريحان. گفتند كود انساني مي ريزند پايش. بعد گفتند فاضلاب صنعتي. مادر هم شيشه را پاك نمي كرد ديگر. مي گفت پنجره‌اي كه باز نمي شود را بايد با پرده پوشاند. چه فايده كه تميز كني. كثيف مي شود. مي فهمي؟
ما شاگردان برهان الدين بوديم. آنكه دولت مادرزاد و عموي صاحب جاه داشت و آنكه همسر مادر به خطا گزيد همه رفتند. عاقبت به خير. باقي يا رفتند بلاد كفر يا مثل اين عفيف بن قوني ماندند به مرگ تدريجي و همه روزه به دعا كه مرگشان را مفاجا كند كه نمي كند. من و چندي هم از بي چيزي رفتيم دنبال بي نيازي. به همين سادگي. برهان الدين، آن را كه از همه بيش "آلت مغز" بودي به شيخ الشيوخي گماشته، خود شيخ المشايخ شد و از عالم صورت نهان شد. ما مانديم و بار الشيوخي كه بزرگ بود از شانه مان. بماند، آن روزها شيخ‌ ِ ما را درنگ بلاد كفر نبود. آخر بار كه به مكاشفاتمان حاضر شد اما گفت بايد مي رفتيد. گفتيم اگر رفته بوديم شيخ الشيوخ نمي شديم. گفت براي همين بايد مي رفتي. حالا من هم همين را مي گويم. اگر نروي پر پرش مي شوي شيخ الشيوخ و ما بايد برويم در پرده شيخ المشايخي.
اميديم نيست فرزند چرا كه خانه از پاي‌بست ويران است. خانه حاج آقا گفتم زمان اسپيرال است. يك جور فنري البته. يعني مغز يك اسپيرال را بگيري مثل يك فنر بكشي در راستاي محور زمان صوري. يك فنر مخروطي مي شود. هر طول و عرض براي خودش يك نظيري دارد كه با معادله اين منحني تابعي است از طول و عرض اصلي. ارتفاع اما فرق مي كند. و اين ارتفاع همان زماني است كه ذهن ما مي فهمد. براي همين شما عين ما نمي شوي. ما هم شبيه پدرانمان. اين آشوب هم به قول آغا كاريكاتور آن فاجعه قبلي بيش نيست. نه كه ارزشش كمتر باشد كه بيشتر است اما همان نيست. الله اكبر روي بام كاريكاتور نيست به نظرت؟
عيب از سيد ممد نبود. هفتاد ميليون گونه روانپريشي را مي توانم نام ببرم برايت. ديو بيمارخويي مسكن گزيده اينجا. تكثر جايش را به تشتت داده. آن روزها فكر مي كرديم جواني را سرمايه كرديم براي روزهاي آزادي. زهي خيال محال. هزار ترجمه داشت آزادي كه نهصدتايش استبداد بود و نود تايش هرج و مرج و و نه تاي ديگرش خواب و خيال و آن يكي آخر را هم هنوز كسي ننوشته. مي فهمي؟ بديهيات اينجا كار نمي كند. ما توي يك كشور چپه زندگي مي كنيم. يعني بنزين كه ناياب مي شود ماشين گران مي شود. فلان شركت ورشكست مي شود شاخص سهامش در بورس به شدت رشد مي كند. ديپلماسي مان بي كفايت كه مي شود اقتدار جهاني اش بالا مي رود. راست‌ترينهاي تاريخمان رفقاي اولتراچپ دارند و دم از حقوق محرومان مي زنند. ما يك جور خاصيت آيينگي داريم. برعكسيم. اگر جاي راحت مي خواهي اينجا نيست. اميد اگر براورده هم بشود حاصلش حسرت است و حسرت. در طول تاريخ خوشبختي مان محدود به زماني بوده كه از تولد اميدمان تا به ثمر رسيدنش فاصله بوده. يك سال انقلاب مشروطه. شش ماه انقلاب اسلامي. چند ماه اين ور آنور دوم خرداد. حالا هم كه از بيست و پنجم خرداد امسال شروع شده و هر كجا كه تمام بشود بدان كه آنجا جاي تو نيست.
اميد را چه حاصل كه اين ديو پليد سرهاي بيشمار دارد و از لايتناهي جهل بشر است كه تغذيه مي كند. هر سرش را كه مي كوبي هزار سر جديد بر مي آورد و يكي از همين سرها اميدمان را بلعيد و ديگري جوانيمان را و آن ديگر دهان به گزيدن دلمان گشوده. ديگري دندان به جانمان آخته.
غرض از اينها اما چيست؟
غرض اين است كه اگر به اميد بهروزي اين خاك مانده‌اي كه نمان و برو. اگر اميد بريده‌اي و عاشق ماندني كه دل از رفتن بكن و بمان. اما اگر ماندي عاشق باش وگرنه يا تن به مادرچپگي مي دهي يا به مرگ تدريجي مي روي. دل قوي داشتن اما شروطش همان است كه بايزيد گفت. امتحانش را هم پس نداده هنوز. گفتيم كه پر پر‌اش مرتبه شيخ‌الشيوخي است كه هنوز در بوته آزمايش است.
عاشق بودن هم بلد باش. خرده مگير. نان اگر داشتي شكر. اگر نداشتي عربده نكن. دلبر اگر بود نوش اگر نبود مراقبت. راحت اگر بود به صفا اگر نبود صبر. دشمن را البت بايد كشت.
يك نكته هم در نهان مي گويم. يك راه آخر هم داري. عاشق زني باش كه همه چيزت را دوست داشته باشد. ديگر نيازي نيست جايي بروي.( البت روي اين يكي زياد حساب نكن. يادت باشد كه راه آخر است نه راه اول. در واقع راه نيست فقط يك شانس است. شيخ به تجربه اين را مي داند. اگر شانس آخر را اول يافتي مي تواني باقي را رها كني اگر نه كه دنبالش نگرد تا مگر مگريزد.)